آویسا و دوستان
صبح که رسیدیم اداره مامانی، آویسا گلی تو ماشین خواب بود. هوا به شدت برفی بود. در ماشین رو باز کردم برف به صورت دختر عسل پاشید. آویسا خانوم بیدار شد و گریه کرد. خلاصه خانوم گلی رو تو چادرم پیچیدم و بردم تو مهد. باهم تو اتاقش بازی کردیم. تا اینکه دوستاش اومدند. اینم چند تصویر از آویسا گلی ودوستان... ...










